یادم باشد حرفی نزنم که کسی را برنجاند، نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد، راهی نروم که بیراه باشد، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را، یادم باشد که روز و روزگار خوش است، همه چیز روبه راه است و بر وفق مراد و خوب، تنها دل من دل نیست، آری...
بعد از یه چیزی حدود یکسال و نیم برگشتم. برام خیلی عجیبه که بعد از این مدت چرا توُ این تاریخ شروع به نوشتن کردم؟ اصلاً یادم نبود چندمه که یهو چشمم افتاد به تقویم، 17 مهرماه؟؟؟ دیگه نمی خوام اون روزا تکرار شه، حتی نمی خوام خاطره هاش یادم بیاد، صبر کردم تا این روز تموم بشه و بعد بیام بنویسم...
حالا که اومدم می بینم خیلی ها رفتن و خیلی وبلاگا حذف شدن. آخ که چقدر دلم گرفت. احساس غریبی می کنم...
دوباره پائیز از راه رسید و دوباره دلتنگی های همیشگی و دوباره مرور خاطرات گذشته ها و دوباره ...
غربت و تنهایی اینجا دلتنگی مو خیلی بیشتر می کنه، خیلی بیشتر...
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها
لحظۀ دیدار را نزدیک کرد
دلم نمی خواست این شعرو بنویسم، اما دستم با دلم یکی نبود. روزای رفته و خاطرات مرده ای که دیگه نمی خوام حتی بهشون فکر کنم، برام زنده شدن، افسوس...
دوستاي عزيزی كه تو اين مدت مي اومديد و به من سر مي زديد از همتون يه دنيا ممنونم. اميدوارم بتونم از خجالتتون در بيام. مي دونم هنوز شعرام بوي غم مي ده . باور كنيد دست خودم نيست . برام دعاكنيد تا از اين حالت در بيام و بتونم شاد بنويسم. برام دعاكنيد.
چه قدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی، حس کنی که هنوز دوستش داری.
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همۀ وجودت له شده.
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.
چه قدر سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.
چه قدر سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری.
چه قدر سخته باشی، بدون اون سایه ای که دوست داری همیشه بالای سرت باشه.
چه قدر سخته منتظر کسی باشی که هرگز به فکر اومدن نیست.
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه، قطره های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری.
چه قدر سخته که بغض داشته باشی ولی نخوای کسی بفهمه.
چه قدر سخته باشی ولی بخوای کاری کنی که فکر کنه نیستی.
چه قدر سخته غرورت رو به خاطرش بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره.
چه قدر سخته همه چیزت رو به خاطرش از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت.
چه قدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لبت بگی: