تولدش مبارک...
برام عجیبه که چرا وقتی میام اینجا تولد کسی رو تبریک بگم که اون آدم از زندگیم رفته بیرون و دیگه نیست. چرا همه چیز خوبه و توُ یه چشم به هم زدن همه چی به هم می ریزه؟ کاش می دونستم چه حکمتیه...
«می دونم یه روزی میای اینجا، به خاطر همین می نویسم تا بخونی و بدونی. وقت جداییمون هیچی نگفتم اما دلیلش این نبود که حرفی نداشتم و برعکس بی نهایت حرف و شکایت توُ دلم بود. دلیلش بغض کهنه ای بود که از مدتها پیش توُ گلوم جا خوش کرده بود و می دونستم اگه کلمه ای حرف بزنم اشکام می ریزن و تو باز فکر می کنی دارم التماست می کنم که نری. نخواستم فکر اشتباه همیشگیت تکرار بشه، هرچند اگه می خواستم می تونستم نگهت دارم اما دیگه تحمل خرد شدن و شکستن رو نداشتم. بغضم به خاطر حرفا و کارایی بود که هر روز و هر ساعت با گفتن و انجامشون نابودم کردی اما به خیال خودت با تو خیلی خوش بودم. آره خوش بودم اما همیشه خوشیمو به هم زدی. خواسته و ناخواسته زندگیمو داغون کردی و خم به ابروت نیاوردی، اما کافی بود من یک کلمه حرف بی منظور بزنم تا دنیامو به آتیش بکشی.
آخه چرا این همه وقت با من موندی؟ نگو دوستم داشتی که دوست داشتن ظرف یک ساعت از بین نمی ره. اما تو ظرف یک ساعت حتی کمتر از یک ساعت یه آدم دیگه شدی.
یاد پارسال روز تولدت دلمو می سوزونه. لحظه به لحظه ش داره عین یه فیلم از جلو چشام می گذره. یادش به خیر
خیلی حرف دارم، جواب خیلی حرفایی که روز آخر گفتی هنوز توُ دلم مونده اما الان دیگه نمی تونم بنویسم، دیگه نمی خوام بنویسم، شاید یه روز دیگه بیام و بنویسم، شاید...»
من به اندازۀ چشمان تو غمگین ماندم
و به اندازۀ هر برق نگاهت نگران
تو به اندازۀ تنهایی من شاد بمان
تولدت مبارک




سال نو مبارک 






